السيد الخميني
145
ديوان امام ( فارسى )
آرزوها در دلم بود كه آدم شوم امّا نشدم * بىخبر از همه عالم شوم امّا نشدم بر در پير خرابات نهم روى نياز * تا به اين طايفه محرم شوم امّا نشدم هجرت از خويش كنم خانه بمحبوب دهم * تا باسماء مُعلّم شوم امّا نشدم از كف دوست بنوشم همه شب بادهء عشق * رسته از كوثر و زمزم شوم امّا نشدم فارغ از خويشتن و والهء رُخسار حبيب * همچنان روحِ مُجسّم شوم امّا نشدم سر و پا گوش شوم پاى بسر هوش شوم * كز دَمِ گرم تو مُلهَم شوم امّا نشدم از صفا راه بيابم بسوى دار فنا * در وفا ، يار مُسلّم شوم امّا نشدم خواستم بركنم از كعبهء دل ، هرچه بُت است * تا بر دوست مُكرّم شوم امّا نشدم آرزوها همه در گور شد اى نفس خبيث * در دلم بود كه آدم شوم امّا نشدم